مرتضى راوندى
515
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چون جامهها به وقت مصيبت ، سيه كنند * من موى ، از مصيبت پيرى ، كنم سياه - منسوب به خاقانى ريش و سبلت همى خضاب كنى * خويشتن را همى عذاب كنى - رودكى لاله ميان كشت درخشد همى به روز * چون پنجهء عروس به حنا شده خضيب - رودكى در دورهء قرون وسطى ، يكى از كارهاى سلمانيها ( آرايشگران ) عمل حجامت و خونگيرى بود ؛ به اين ترتيب كه حجام با تيغ مخصوصى ، پوست قسمتى از پشت را در ميان دو استخوان كتف برش داده با ابزار مخصوص ( شاخ حجامت ) قسمت بريده شدهء پوست را مىمكيد و به مقدار كافى ، خون از بدن خارج مىكرد . كسى كه اين كار را انجام مىداد ، خونگير ، حجامتچى و حجام ناميده مىشد . تيغ حجام را استره مىگفتند . « 1 » در كتاب نزهة المجالس جمال الدين خليل شروانى ، مربوط به قرن هفتم و هشتم ، ضمن بيان اوصاف معشوق ، از انواع زينت و خودآرايى در آن روزگار سخن مىگويد « در سرمه كشيدن ، در آرايش كردن ، در انگشت نگار كردن ، در دست نگار كردن ، در روى شستن و گلگون كردن . . . » « 2 » وظايف سلمانى : مؤلف معالم القربه مىنويسد : شايسته است كه آرايشگر سبك و خوشاندام و به كار خود آشنا باشد و در روز كار ، چيزهايى از قبيل پياز و سير و گندنا ( تره ) نخورد ؛ زيرا مردم از بوى آنها متأذى مىشوند ؛ و موى بچه را جز به اجازهء ولى او و نيز موى برده را جز به اجازهء صاحبش نسترد ؛ و موى عذار امرد و ريش مخنث را نتراشد . « 3 » آثار ريش بلند : عوفى از قول جاحظ ، در جوامع الحكايات مىنويسد كه روزى مأمون با جمعى از ندما بر منظرى نشسته بود ، و از هر درى سخن مىگفتند . مأمون گفت : درازريش هرآينه احمق بود . عدهاى گفتند : اين سخن درست نيست و ما مردان زيادى را مىشناسيم كه با ريش بلند ، مردمانى زيركند . مأمون گفت : امكان ندارد كه چيزى از حماقت در آنان نباشد . درين حديث بودند كه مردى از راه درآمد با ريشى دراز و دراعهاى دراز فراخ آستين پوشيده و بر استرى نشسته . مأمون به احضار او مثال فرمود ، و چون حاضر شد ، خدمت كرد . امير پرسيد : تو چه كار كنى ؟ گفت : من مردى فقيهم ؛ اگر امير المؤمنين خواهد ، از من مسأله پرسد . مأمون گفت : مردى گوسفندى به يكى فروخت و مشترى گوسفند قبض كرد و هنوز بها تسليم نكرده ناگاه گوسفند پشكى بينداخت و بر چشم يكى آمد و مردمك چشم از حدقه بيرون افتاد . ديت چشم بر كه واجب آيد ؟ مرد بسيار فكر كرد ؛ آنگاه سر برآورد و گفت : ضمان چشم بر بايع بود نه بر مشترى . گفت : چرا ؟ گفت : از بهر آنكه او مشترى را اعلام نداده بود كه در كون اين گوسفند منجنيق نهادهاند ، و سنگ مىاندازد . مأمون و حاضران بخنديدند او را انعام دادند و باز گردانيدند . مأمون گفت : دراز ريش احمق بود ؛ و او را از آن احمق خواندهاند كه ريش هرچه از دو مشت زيادت بود
--> ( 1 ) . ر ك : فرهنگ فارسى ، پيشين . ج 1 ، مادهء « حجام » و « حجامت » . ( 2 ) . « نسخه نزهة المجالس به اهتمام دانشپژوه » ؛ راهنماى كتاب . شمارهء 9 - 7 ، ص 576 . ( 3 ) . ر ك : آيين شهردارى ، پيشين . 163 .